از پدری پرسیدند: آیا درست است که می گویند:(زمانی فرا خواهد رسید که پسرها بزرگتر ازپدرشان خواهند شد؟)گفت:اتفاقا این موضوع سخت ذهن مرا به خود مشغول کرده است.
البته کاری به استعداد ونبوغ شان ندارم.منظور من سن وسال آنهاست.....
پرسیدند:به چه دلیل؟
گفت:به این دلیل که برایتان شرح خواهم داد.
وقتی پسرم متولدشد من۳۰ سال داشتم.یعنی ۳۰ برابر او سن داشتم.
وقتی ۲ ساله شدمن۳۲ سال داشتم.یعنی۱۶ برابراوسن داشتم.
وقتی۳ ساله شدمن۳۳ سال داشتم.یعنی۱۱ برابر او سن داشتم.
وقتی۵ ساله شدمن۳۵ سال داشتم.یعنی۷ برابر او سن داشتم.
وقتی۶ ساله شدمن۳۶ سال داشتم.یعنی۶ برابر او سن داشتم.
وقتی۱۰ ساله شدمن۴۰ سال داشتم.یعنی۴ برابر او سن داشتم.
وقتی۱۵ ساله شدمن۴۵ سال داشتم.یعنی۳ برابراو سن داشتم.
حالا او۳۰ ساله شده است ومن۶۰ سال دارم یعنی ۲ برابر اوسن دارم.
می ترسم اگر اوضاع به همین منوال پیش رود او به زودی ازمن جلو بزند و اوپدر من یشود و من پسر اوبشوم.
مهربانی ات را می ستایم پدر مهربانم از صمیم قلب دوستت دارم
سلام براتون هفته خوبی رو ارزو دارم.تکالیف صفح ۴۴ بنویسیم ....فردا امتحان ریاضی داریم خیلی کار کنید
چشمهایت را ببند به دوران کودکیت برگرد. بچه که بودی از زندگی چه میدانستی؟ نگاهت معصوم بود و خنده های کودکانه ات از ته دل. بزرگترین دلخوشی هایت داشتن اسباب بازی دوستت بود و پوشیدن کفش بزرگترها و حتی خوردن یک تکه کوچک شکلات.
بچه که بودی حسادت کینه و نفرت در قلب کوچکت جایی نداشت. دوست داشتنت پاک و بی ریا بود و بخشیدنت با رضایت.
چاره ناراحتی ات لحظه ای گریستن بود و بس و این پایان تمام کدورت ها میشد.میخندیدی و در دنیای کودکانه ات غرق میشدی.
چه شد؟ بزرگ شدی؟نگاه معصوم ات سردرگم شد و خنده هایت از سر اجبار.اگر حسود نشدی اگر کینه به دل نگرفتی و اگر متنفر نیستی یاد گرفتی که ببینی و تجربه کنی و مغموم شوی.
می بخشی درحالی که رنجیده ای با تمام وجود گریه میکنی اما از ته دل نمیخندی.
برگرد باز هم کودکی باش سبکبال روحت را آزاد کن به خودت کمک کن تا از سردرگمی ها رها شوی تا بتوانی دوباره نفس بکشی.
بخواه که تنها خودت باشی.میتوانی تنها اگر بخواهی باز هم زندگی کن
در انتظار لبخند گرم کودکانه ات میتوان بود؟؟؟
کاش هرگز بزرگ نمی شدیم.